دریچه ی احساس

مــاچون دو دریچـــه روبه روی هم

زندگی زیباست زشتی ‌های آن تقصیر ماست

 در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانی است روان می‌گذرد..........

آنچه تقدیر من و توست همان می ‌گذرد

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

دوستان خوبم سلام!

ببخشید که برای یه مدت طولانی نبودم و هیچی مکطلبی تو وب نذاشتم به روز نکردم وبلاگ دلایل مکختلفی داشت یکی اینکه چند وبلاگ دیگه داشتم که به اونها میرسیدم و وقت نمی کردمک به اینجا بیام یکی هم کنکورم بود

از این بابت شرمنده ام و عذر خواهی میکنم...

و قول قول که از این به بعد بیشتر به وب برسم....!!

فعلا...!!!

[ ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

السنة دی عدت علینا صعبة صعبة أوی

بس المهم أننا فی الآخر بقینا لبعض

و حضنین بعض و حضنین أوی

لسه إللی جایة أحلی ...

یا حبیبی انا من اللیلة دی

مش عایز أفکر غیر فی هـواک

و هنسی أی جرح فی حیاتی

والجای أحلی طول ما أنا معاک

ویاک قلبی راح ، و معاک نسیت جراح

و کفایة اللی راح ، من عمری و إنت بعید

یا حبیبی مضایقکش الدنیا

مش کل یوم بنعیشة فی نار

عمرک حبیبی سمعت ف مرة عن الیل ما طلعش بعد النهار

 

شاعران : تامر حسنی ، ولید الغزالی

خواننده : تامر حسنی

آهنگسازان : تامر حسنی ، کریم محسن

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای

                    این روش تازه را تازه بنا کرده ای

راه نجات مرا از همه سو بسته ای

                    قطع امید مرا از همه جا کرده ای

دوش زدست رقیب ساغر می خورده ای

                    من به خطا رفته ام یا تو خطا کرده ای

گر نه تو را دشمنی است با دل مجروه من

                     خال سیه را چرا غالیه سا کردهای

من زلبت صد هزار بوسه طلب داشتم

                     هرچه بمن داده ای وام ادا کرده ای

با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن

                     تا نکند با تو عشق آنچه به ما کرده ای

آن بت آهو نگار از تو فروغی رمید

                       نام خطش را دگر مشک خطا  کرده ای

 

[ ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای

                    این روش تازه را تازه بنا کرده ای

راه نجات مرا از همه سو بسته ای

                    قطع امید مرا از همه جا کرده ای

دوش زدست رقیب ساغر می خورده ای

                    من به خطا رفته ام یا تو خطا کرده ای

گر نه تو را دشمنی است با دل مجروه من

                     خال سیه را چرا غالیه سا کردهای

من زلبت صد هزار بوسه طلب داشتم

                     هرچه بمن داده ای وام ادا کرده ای

با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن

                     تا نکند با تو عشق آنچه به ما کرده ای

آن بت آهو نگار از تو فروغی رمید

                       نام خطش را دگر مشک خطا  کرده ای

 

[ ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

c به نـــام خــدا وند بخشندۀ مهربان d

 

نــــا م : مهرداد اوستا

ســال تولــد: ١٣٠٨

ســال وفــات:١٣٧٠ 

•–——˜——–•

 

 

1- تصحیح دیوان ساوجی

ü     تــــاریخچــــه :

 

 

مهرداد اوستا (محمد رضا رحمانی) شاعر و نویسنده ی معاصر در17 اردیبهشت سال 1308

شمسی در خانواده ای اهل شعر در شهر `بروجرد` به دنیا آمد. پدر مادرش `حاج دوخا محمد`

متخلص به `رعنا` شاعری بسیار خوش ذوق و توانا بود . در 10 سالگی با سرودن شعر- آنهم

موزون و مقفی- مورد تشویق یکی از آموزگارانش قرار گرفت، این ادیب گرانقدر و شاعر

بزرگ با آنکه در همه زمینه های شعری قدرت خویش را به نمایش می گذاشت، اما به قصیده

بیشتر از سایر انواع شعر عشق می ورزید و به حق لقب بزرگترین قصیده سرای معاصر بعد

از ملک الشعرای بهار را از آن خود ساخت.سرانجام در سال 1370 در سن 62 سالگی در اثر

عارضه قلبی در گذشت و پیکر وی در قطعه مشاهیر ادب و هنر ایران در تهران به خاک

سپرده شد.

 

 

•–——˜——–•

 

î آثــــار او:

2- پالیزبان،مجموعه نثر،داستان

3- امام،حماسه دیگر

4- کتاب منطق و فلسفه و روانشناسی دبیرستانی ها

5- تصحیح دو رساله خیام و شرح حال او

6- حماسه آرش

7- شراب خانگی،ترس محتسب شرابخورده

8- از کاروان رفته- مجموعۀ شعر

 

 

–——˜——–•

 

"نمونه شعــر وی:

 

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای می نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو

بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو...

 

 

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

به من می گویند :دیگر فکر نکن

 

 می گویند:تو رفته ای

 

و من با تصورات غلط و خاموشم،

 

که می دانم هرگزعملی نخواهند شد

 

در را برایت باز می گذارم

 

تا روزی بازگردی.

 

من دربه در وکولی خاطرات شیرینم

 

جاده ها را پشت سر خواهم گذاشت

 

ومثل گذشته

 

آهنگهای دیروز را سر خواهم داد.

 

اما تو که از من دور هستی

 

هرگز صدای مرا نخواهی شنید.

 

سالها از پی هم خواهند گذشت

 

و قلب من که تنها متعلق به تو بود

 

یخ خواهد زد

 

وتو هیچگاه نخواهی فهمید که روزی

 

چقدر تو را دوست می داشتم.

 

 

 

"هکتور پدرو بلومبری"

[ ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

بسم الله الرحمن الرحیمــ

 

١ اردیبهشت روز بزرگداشت سعــ ـــ ــدی مبارکــ

[ ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 اگه بی تو تنها ،گوشه ای نشستم
تویی تو وجودم ، بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم ، تو هجوم پاییز
ذره ذره ی من ، از تو شده لبریز

ای همیشه همدم ، واسه درد دلهام
عطر تو همیشه ، جاری تو نفسهام

ای که تارو پودم ، از یاد تو بی تاب
با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون ، زندم و پژمرده نمیشم
تشنه ی یه قطرم اما ، زرد و دل آزرده نمیشم

سخته وقتی تو غزلها ، از من و تو واژه ای نیست
سخته بی تو با تو بودن ، سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم
بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام
ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

[ ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

 

وقتی بهار فرا می رسد دل می خواهد به خالق طبیعت بگوید...

خداوندا دلم را مانند این بهار خرم پر از شکوفه امید کن. وقتی این همه زیبایی بهار را می بینم به یاد

زیبایی نماز می افتم که سجاده اش چمن سر سبز و مهراش گل یاس و تسبیحش قطرهای شبنم و ذکرش

صدای باران بهار و رکوعش خم کمر درختان  و سجده اش باد صبا است وآن گاه به یاد خود می افتم که

چه غافلم از این همه زیبایی بهارو آرامش نماز وچه غافلم من...

سالهاست که سجاده ام بر روی تاقچه ی خانه ام خاک خورده است و من سراغی از آن نگرفته ام وچه

غافلم من!!!

سالهاست که زبان، حرفی را جاری نکرده که درآن نامی از خدا باشد چه رسد به نماز وچه غافلم من!!!

خداوندا نمی دانم که این غفلت را با کدامین بهانه و استدلال وبرهانی توجیه کنم که خود می دانم توجیهی

ندارد، خداوندا چگونه میتوانم در برابرت بایستم و بگویم که غافلم وبگویم که کوله بارم چیزی جز گناه

ندارد تو چگونه می توانی من را با این همه گناه ببخشی ؟!

خداوندازیبایی بهارت مرا به یاد چیزهای می اندازد که سالها ازآن دور بوده ام بهارت مرا یاد تو می اندازد

یاد خوب بودنت،یاد رحمتت،یا غفرانیتت،و البته یاد گناهکار بودن خودم می اندازد! و من در این جا

شرمگینم که چگونه می توانم رو در روی تو بایستم و از تو بخواهم که مرا ببخشی البته می دانم که تو

مهربانتر از آنی که نخواهی مرا ببخشی؟؟!!

خدایا نمی دانم که این سالهای غفلتم چگونه گذشت، نمی دانم که تو برای اینکه مرا به خود آوری چقدر

تلاش کرده ای وچه گریه های که برای من نکرده ای زیرا گفته اند که خداوند برای بعضی بنده هایش  

می گرید واین برای من جالب بود ...و خداوند برای بندهایش می گرید  در حالی که ما برای خود ارزشی

قائل نیستیم و برای خود نمی گرئیم و همه اینها نشان خوب بودن توست نشان رحمانیت توست . ومن برای

 

 

تمام لحظه های که برایم گریست از تو عذر خواهی می کنم و من اکنون درکنار طبیعت زیبای خداوند  

سو گند یاد می کنم و عهد می بندم که تا زمانی که زنده هستم از بندگان مخلص تو باشم وکسی باشم که

تو به آن افتخار کنی کسی باشم که هنگامی که بهار را می بیند دیگر حسرت کارهای خوب نکرده را

نخورد و کوله بارش پر از کارهای باشد که لبخند را برلبانت جاری سازد ... لبخندی از سر رضایت، به

تو قول خواهم داد...

 

« هرکه با مرغ هوا دوست شود خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود »

 

[ ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

خداوندا

تو خود می دانی از دردم،

دلم تنگ است و چشمانم پر از اشک است

دعای که بر لبم دارم

و تسبیحی که در دستم

نشان از عجز من دارد

خداوندا

نمی دانم  که چه سری در این کار است

که تا خواهم رهی بینم

طوفانی به پا خیزد

غبار درچشم آید.

خداوندا

به پایم قوت رفتن

به چشم امید ره دیدن

به دل شوق رسیدن ، ده

خداوندا

تو می دانی که من بسیار کردم جهد

تو می دانی که من بسیار کردم عهد

تــــــــــــا شـــــوم رهــــرو راهـــت

تــــــــــا کنـــم جـــان را نثـــــــارت

 

[ ٢٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

dبسم الله الــرحمن الــرحیمc

 

 

نــــــام :میرزا محّمد فـرّخی یزدی

سال تولد:1267 .ش

سال وفات:1318 .ش

 

«¬­®³®­¬«

 

تــــاریخچـــه:

 

میـرزا محّمد فرّخی یـزدی روزنامه نگار مبارز وشاعر بی باک از نســل

مشروطه واز شاعرانی است که غزل سیاسی فارسی را تا روزگار خویش

به مرتبه ای در خور رسانید وتوانست برخی لطافتهای شعر را با مبــاحث

مسلکی و اجتماعی درهم آمیزد وبا زبانی ساده عرضه کند.

شجاعت فرّخی یزدی در بیان عقایدش او را گرفتار شکنجه ها، زندان ها و

در به دری های فراوانی کرد و درپایان به مرگ او انجامید.

فرّخی در روزنامه ی معروف خود « توفان» و هم در دوره ی نمایندگی اش

در مجلس هفتم به تبلیغ مـرام خویش و حمله به استبداد می پرداخت.

زندان سروده های او بسیار شجاعانه و در عین حال رّقت انگیز است.

 

   

 

 

«¬­®³®­¬«

 

 

 

از اشعــــار اوست:

          

[غزل خدا حافظی]*

 

به زندان قفس،مرغ دلم چون شاد گردد؟

مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد

ز آزادی، جهان آباد و چرخ کشور دارا

پس از مشروطه با افراز استبداد می گردد

تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته

رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد

شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کج روش تا کی

به کام این جفا جو با همه بیداد می گردد

دلم از این خرابی ها بود خوش زان که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

ز بیداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش

علمدار علم چون کاوه ی حدّاد می گردد

به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن ز آن رو

که بنیاد جفا وجور، بی بنیاد می گردد

ز شاگردی نمودن،فرخی استاد ماهـر شد

بلی هرکس که شاگردی نمود،استاد می گردد

                                                         (دیوان فرخی یزدی)

 

 

 

 

 *این شهر در اردیبهشت 1318 در زندان سروده شده و منجر به صدور حکم قتل شاعر

  گردید.

 

 

 

 

 

 

       

 

[ ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

  

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اینک بهر دیگر ...

 

اینک بهار دیگر،شاید خبر نداری؟

یا رفتن زمستان ،باور دگر نداری؟

اینک عیان وروشن، بنگر حقیقت است این

اکنون  همه درختان پر جست و پر جوانه ست

نسل نو بهاری،بیدار و کارزاری ست ...  .

26 آبــان سال روز شکست حصر سوسنگرد را به همه هموطنان گلم

به خصوص سوسنگردیهای گل تبریک می گویم.

                                                                                                

 

 

 

 

 

[ ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

dبسم الله الــرحمن الــرحیمc

 

 

نــــــام :سیّد  علی صالحی

سال تولد:1334

محـل تولد : خوزستان «ایـــذه»

 

«¬­®³®­¬«

 

تــــاریخچـــه:

 

سیّد علی صالحی,فعالیت ادبی خود را از نوجوانی در مدرسه و دبیرستان آغاز

کرد. صالحی به همراه دیگر دوستا نش در مسجد سلیمان, از آغاز گران شعــر

« موج ناب » به شمار می روند. او اکنون پس از انتشار چندین مجموعه شعر و

آثار پژوهشی دیگر,از جمله شاعران موسوم به «پست مدرن» محسوب است که

بیشتر بر شیوه ای تأکید دارد که از آن به « شعر گفتار» یاد می شود.

    

 

 

«¬­®³®­¬«

 

از آثـــــارشعری اوست:

 

منظومه ها , این منم زرتشت,ارابه ران خورشید,پیشگو و پیاده ی شطرنج,

یادت بخیر شادمانی بی سبب,عاشق شدن در دی ماه,مردن به وقت شهریور,

دیر آمدی ری را,سفر بخیر, دریغا ملّاعمرو ... .

 

 

 

«¬­®³®­¬«

 

از اشعــــار اوست:

[دارد باران می آید]

 

باران دارد به خاطر دلداری مادران مان

هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید

انگار همین شب رفته از پیش ما بودی

که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد:

سفر بخیر!

سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت

 

حالا هزار چله ی بی چراغ از نشستن ما می گذرد

که ماه در غیبت بی زمان تو... خواب موریانه می بیند.

حالا هزار سال تمام از قرارموعود ما می گذرد

که گهواره های آن همه رؤیا,مدفون مویه های من اند.

دریغا مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت!

مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود

که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن می گفتیم

مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانی آفتاب

پربسته برشاخ سار خیس

خواب آرامش آسمان می دیدی,

پس چرا نیامدی

پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟

 

دارد باران می آید

باران دارد به خاطر سنگ مزار من و

عریانی گریه های تو می بارد.

[ ٢٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

 

dبسم الله الــرحمن الــرحیمc

 

 

نــــــام :عـــارف قزوینــی

سال تولد:1212

سال فوت:1260

محـل وفــات:هـمـدان

 

«¬­®³®­¬«

 

تــــاریخچـــه:

 

ابوالــقاسم قزوینــی ، مــتخلص به عـــارف شاعـــر و تصنیف ســـاز مشهور عـــهــد

مشــروطــه و اوایــل پـهـلـوی است.

از آنـجـا کــه وی عـلـاوه بـر شــاعـــری، با موسـیـقـی ایرانــی هــم آشـنـایـی خـوبــی

داشت، تـرانـه هــا و تصنیف هــایـش - که تـوسط خـود او نــیــز در بــرخـی مـحافــل

اجـــرا مـی شـد - نام او را به سرعت بــر سـر زبــان هــا انــداخت.

تـرانه هــا و تصنیف هـای عـارف به جهت اشتمال بر وقــایع زمـان وارائـه و اجـرای

زنــده و جذاب آنهــا، در تـهیـیـج و تحریک حس وصن دوستــی وتجدد طلبــی توده ها

تــاثیــر بسیــار داشت وبـه هـــمیــن دلیــل، بــرخــی بـه او لــقـب «شـــاعــر مـلـــی»

داده انــد. عـــارف، سالــهــای پـایـــان عـمــر را درانـــزوایــی غــم انگیــز گـذرانـد.     

 

 

«¬­®³®­¬«

 

از آثـــــار اوست:

 

یکی از آثــار او تصنیفهای بــسیار معروف و شور انگیز عارف به یاد شهدای راه

آزادی در انقلاب مشروطه سروده شده تصنیف دشتی است که در قسمت نمونه اشعار

عــارف بــاهم می خوانیم:

 

 

 

«¬­®³®­¬«

 

از اشعــــار اوست:

[تصنیف دشتی]

 

هنگام می و فصل گـل و گشت و چمن شد

درباربهاری تهی از زاغ قفس بهروطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ،چه بد کرداری ای چرخ،سـر

کین داری ای چرخ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سر وقدشان سرو خمیده

درسایه ی بلبل از این قصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ،چه بد کرداری ای چرخ،سـر

کین داری ای چرخ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

 

 

 پ.ن:

 

حکمت«بهارستان جامی»:

 

پنج چیز است که  به هر کس دادند زمام زندگانی خوش،در دست وی نهادند:اول صحت بدن ،دوم ایمنی ، سیم سعت رزق،چهارم رفیق شفیق، پنجم فراغت وهرکه را از این چیزها محروم کردند،در زندگانی خوش به روی وی برآوردند،قطعه:

         به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش                به اتفاق حکیمـــان شهـــر در آفاق

         فراغ و ایمنی و صحت و کفاف معاش               رفیق خوب سیر،همدم نکو اخــلاق       

 

[ ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

dبــه نـــام خداوند بخشندۀ مهربانc

 

 

[انتظار]

 

 

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

باز ای سپیده ی شب هجران نیامــدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه ی خندان نیامـــدی

زندانی تو بودم و مهتاب من ؛ چـــرا

باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی؟

باماسر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سر گذشت عشق به پایان نیامدی؟

مگذار قند من که به یغما برد مگس

طوطی من که در شکرستان نیامدی     

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من؛ تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگردست می دهد

مهمان من،چرا به سر خوان نیامدی؟

 

                                                                       (دیوان شهریار)

 

 

 

 

 

 

روز شعر وادب پارسی وبزرگ داشت شاعر معاصر ایران ؛محمد حسین شهریار

را گرامی می داریم.حسینی

 

 

 

 

 

[ ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

c به نـــام خــدا وند بخشندۀ مهربان d

 

 

نــــا م : سلمـــان هـــراتی

ســال تولــد: 1338

ســال وفــات:1365

 

•–——˜——–•

 

تـــاریخچـــه: P

 

سلمــان هـراتی از استعداد هـــای قــابــل توجه در میان شاعران نسل انقلاب بود که

متــاسفانه دست مرگ او را بسیار زود از صف شاعران جدا کـــرد.

هـــراتــی در سپید سرایــی در میــان هم نسلان خود استعداد بیشتری داشت. موضوعات

مذهبی، انقلابی و وطنی مهم ترین  دست مایه های شعری اوست.

 

•–——˜——–•

 

 

آثـــار وی:$

 

از سلمان هراتی دو مجموعه به نام های :1- از آسمان سبــز

2- دری به خانۀ خورشید

برجای مانده است.

 

•–——˜——–•

 

"نمونه شعــر وی:

 

[د و ز خ و درخـ ــ ــتـــ  گــ ــ ــر دو]

 

ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من !

ای توانا ترین مظلوم

تو را دوست می دارم!

ای آفتاب شمایل دریا دل

ای منظومۀ نفیس غم ولبخند

ای فروتن نیرومند!

ایستاده ایم در کنار تو سبز و سربلند

دنیا دوزخ اشباح هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

وبیش از آن من خوف تبر را نگرانم

تو ایستاده ای ... .

 

www.daricheyehsas.persianblog.ir


 

v    شعری از فروغ فرخ زاد:

 

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخشت ومشوش

وبر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها،همچون انبوه عزاداران

لحظۀ باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای

وپس از آن،هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

وزمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من وتست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من

                                                                       [بگذار]

ولبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

بـــاد مــــارابــــاخـــود خـــواهد برد

                                                                         

شکوفۀ اندوه

v    شادم که در شــرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

برجان من شراره ی دیگر نیست

 

شبها چو در کناره ی نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موجهای خسته به گوش آید

 

شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

 

من آن ستاره ام که در خشانم

هرشب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من وتو پیکر صحراها

 

من آن کبوترم که به تنهائی

پر می کشم به پهنۀ دریاها

شادم که همچو شاخه ی خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوم

 

گوئی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

اما من آن شکوفه ی اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

 

شبها ترا به گوشه ی تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم.

 

[ ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

 

بـــه نـــام خداوند بخشندۀ مهربان

 

 

نــــــــام :نــادر نــادر پور

سـال تـولـد:1308

سـال وفـات:1378

 

 «¬­®¯®­¬«

 

تـــاریخچـــه  :P

 

نـــادر نـــــادر پــور از شـــاعـــران صاحب نام معصر است که در سرودن شعر

نیمایی وچهــار پاره طبع خود را آزموده است.

وی در تصویــر ســـازی در میـــان شاعــران معاصـر شـاخص است. نـــادر پــور

در ایتالیــا وفــرانسه زیست و درغــربت در گــذشت .

 

 «¬­®¯®­¬«

 

از آثـــار اوست:$

 

 دختــر جــام j

شعــر انگــورk

ســـرمــه ی خورشیــد l

از آسمـــان تــا ریسمـــانm

گیــاه و سنگ نه n

آتش و  . . .o

 

 

         

«¬­®¯®­¬«

 

 

شعــری از او:"

 

[پـ ـ ــو پــ ـ ــک]

 

چون پوپکی که می رمد از زردی غروب

تا از دیار شب بگریزد به شهر روز،

خورشید هم گریخته است از دیار شب

اما پرش به خون شفق می خورد هنوز

من نیز پوپکم

من نیز از غروب غم بی امید خویش

خواهم که رو کنم به تو، ای صبح دلفروز

اما شب است و دفتر زرکوب آسمان

با آن خطوط میخی و ریز ستاره ها

از هم گشوده است و ورق می خورد هنوز ... .

 

         

½½¼½¼½¼½¼½¼½¼½¼¼

 

ایــن روزا حا ل وهــوات بـــــهاریـه

نوجوونـــی فصــل بـــــــی قــراریــه

دل تــــو یــــه چیــــــــزای فهمیـــــده

داره دنــیــــا رو نشــــونــت میــــــده

گاهی بازیگوشی گاهی سر به زیـــــر

گاهی تو جمعی و گاهی گوشــه گیــر

گـــاهی حس می کنی خیلی می دونی

گاهـــــی تو یه حس ســـاده می مونی

اینا لحظه های نو جوونیه

 هم زمینیه هم آسمونیه

داری کم کم تو خــودت پیــدا میــشی

داری هم قـــد بـــــــزرگتــرا میـــشی

از خودت می پرسی من یعنی چــــــه؟

عشق وایــــمان و وطـــن یعنی چــــه؟

دوست داری حسی رو که داری بگی

نمی خوای حرفــــای تکرای بگــــــی

همیـــــنه حر فـــــای تازه می زنـــــی

گــــاهی حرف بــــی اجــــازه می زنی

اینا لحظه های نو جوونیه

 هم زمینیه هم آسمونیه

 

تیتراژبرنامه "سلام بهار"

خواننده:علی رضا بلوری

شاعر:افشین یداللهی

 

 

[ ۳ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

بـــه نــــام خداوند بخشندۀ مهــربــان

 

 

نـــــا م : حسیــن منـزوی

ســال تولـد:1325

محـل تولـد:زنجــان

ســال وفـا ت: 1383

 

 

°±²³²±°²³±°

 

ü     تــــاریخچــــه :

 حسین منزوی از شاعران خوش سخن معاصــر است و به  ویـژه در ســرودن غــزل

عاشقانه از سرآمدان محسوب می شود.

غــزلهــای منـزوی را بـایـد از نـوع غــزلهــای « تصویری » و « نــو » به حســاب

آورد کـــه در عیــن ســادگی و لطــافت، ســرشــار از تعــابیــر تـــازه و متـفـــاوت از

گــذشتــگـان است.

 

°±²³²±°²³±°

 

î آثــــار او:

j حنجره ی زخمی تغزل k به همین سادگی l از شوکران و شکرm با عشق در حوالی

فاجعه n از ترمه و تغزل.

 

 

°±²³²±°²³±°

 

ì شعـــری از او:

[سفــر بخیـــر]

 

سفر بخیر گل من که می روی با باد

ز دیده می روی اما نمی روی از یاد

کدام دشت ودمن؟یا کدام باغ و چمن؟

کجاست مقصدت ای گل؟کجاست مقصد باد؟

مباد بیم خزانت که هرکجا گذری

هزار باغ به شکرانۀ تو خواهد زا د . . .  .

[ ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

بـــه نــام خداوند بخشنده ى مهربان

 

 

نـــام:منوچهر آتشى

سال تولد:1312

سال وفات:1384

محل وفات:بوشهر"دشتستان"

 

تاریخچه:

منوچهر آتشى دریکی اؤ روستاهاى دشتستان بوشهر به دنیا آمد.وى پس از سالها آموزگارى

 به تهران آمد و دررشته ى زبان انگلیسى تحصیل کرد.

آتشى در کار شاعری شیوه نیمایى وسپید را برگزیده و در این چند دهه توانسته است جایگاه

ویژه اى در میان شاعران معاصر بیابد.

 

                                                                                                           نمونه آثار او:

 آهنگ دیگرـ آواز خاک ـ گندم وگیلاس ـ خلیج وخزرـ دیدار در فلق ـ وصف گل سورى ـ

 چه تلخ است این سیب .

 

 

 

 

 

نمونه شعر او:

خنجرهـ ـ ـا ، بوسه هـ ـ ـا و پیمان هـ ـ ـا

(این شعر از مجموعه آهنگ دیگر،است)

 

اسب سفید وحشى

برآخور ایستاده گران سـر

اندیشناک سینه ى مفلوک دشت هاست

اندوهناک قلعه ى خورشیى سوخته است

با سر غرورش ، اما دل با دریغ، ریش

عطر قصیل تازه نمى گیرد به خویش

اسب سفید وحشى، سیلاب دره ها،

بسیار از فراز که غلتیده در نشیب

رم داده پرشکوه گوزنان

بسیار در نشیب که بگسسته از فراز

تارانده پر غرور پلنگان

اسب سفید وحشى...  .

[ ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ کوثر حسینی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه