ما چون دو دریچه روبروی هم...

به نام خدا

 

 

.::با هم زبانان::.

 

واصف باختری:

 

واصف باختری در سال 1321 شمسی در مزار شریف افغانستان متولد شد و از

 

دانشگاه کابل لیسانس زبان و ادبیات فارسی گرفت. و سپس در امریکا به ادامۀ

 

تحصیل پرداخت. و در تحول و گسترش شعر نو فارسی در آن کشور

تاثیرفراوانی

 

داشته است. ودرون مایۀ شعراو، عمدتا مسایل سیاسی و اجتماعی دودهۀ جنگ

 

داخلی است. وی ، هرچند با قصیده و غزل آغاز کرد،اما در دهۀ 40 به شیوه ی

 

شعر نیمایی و سپید روی اورد.

 

از آثار اوست: از میعاد تا هرگز ، شکوفه های سرود باختر، تا شهر پنج

ضلعی

 

آزادی.

 

"صله"

 

آیا هزاران هزاران

                     

                             درخت بیشه ی ابریشمین اواها

 

ایا حروف الفبا

 

نهال باور من تا همیشه تا هر گاه

 

نهی مبادا از برگهای سبز شما

 

چه سالهای دراز

 

که با خضوع گیاهان در استانه ی باد

 

مدیحه خوان شما بودم

 

                          مدیحه خوان، صله خواهد کنون ز درگه تان.

ایا هزاران هزاران

 

درخت بیشه ی ابریشمین اواها

 

                                      ایا حروف الفبا

 

من از شما نه زر « پیلور» می خواهم

 

من از شما دو هجا،چار حرف

 

من از شما دو هجا، چار حرف « م ه ی ن » را

 

چه غمگنانه، چه نومیدوار می خواهم.

 

امیدوارم سلامت و خندان باشید . خدانگهدار. "حسینی "

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط حسینی نظرات () |

به نام خدا

میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند «حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ دوازدهم جمادی‌الآخر سال ۱۳۱۲ هجری قمری مطابق ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی و سال ۱۸۹۴ میلادی زاده شد.سالهای کودکی را در مکاتب محلی واز سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد ولی عشقی از تهران به رشت و بندر انزلی رهسپار واز آنجا به مرکز باز آمد.

هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ بین المللی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجرایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت.

عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.


«اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات اواز ویرانه‌های
مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.در سال ۱۳۳۳ ه. ق. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال ۱۳۳۶ ه. ق. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود.

عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با مسمط نوشت. در واقع این اثر با ثمرش تاریخچه‌ای تز انقلابات مشروطیت و دوره‌ای که شاعر می‌زیست می‌باشد. عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبهٔ وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصا روزنامه «قرن بیستم» را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.

در آخرین کابینه حسن پیرنیا مشیرالدوله از طرف وزارت کشور به ریاست شهرداری اصفهان انتخاب گردید ولی نپذیرفت.

در آغاز زمزمه جمهوریت عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را باقطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت وبر اثر مخالفت روزنامه اش باز داشت شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در خانه مسکونیش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار کوچه قطب الدوله هدف گلوله قرار گرفت.

میرزاده عشقی پیش از آغاز مبارزاتش به همراه رضاخان به همراه عده‌ای دیگر، جهت کمک به عثمانیاندر جنگ جهانی اول به آنجا سفر کردند. دیدن ویرانه های ایوان کسرا در مدائن باعث نوشته شدن اپرای رستا خیز شهریاران ایران شد.

عشقی پس از بازگشت در صف مخالفان جدی سردار سپه درآمد. شاید شعرهای عشقی به علت عمر کوتاه شاعریش هیچ گاه مجال پخته شدن پیدا نکردند اما صراحت لهجه، نکته‌بینی و تحلیل بسیار فنی او در مورد تحولات سیاسی و اجتماعی دوره خودش بسیار مشهوداست. به عقیدهٔ بسیاری از مورخین عشقی از مهم‌ترین روشنفکران مولود روشنگری پس از مشروطه بود.


عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. او در روز ۱۲ تیر ماه1303 شمسی، در تهران هدف گلولهٔ افراد
ناشناس قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.

وی به خاطر مخالفت با سردار سپهر و جمهوری پیشنهادی او به دست عوامل او کشته شد. مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.

از اشعار معروف عشقی می‌توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد.شعر باید رید، یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است.

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید!

به چنین مجلس وبر کر و فرش باید رید!

سلامت و پیروز باشید حسینی


Bottom of Form

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط حسینی نظرات () |

به نام خدا

 

دوران زندگی او:

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25

 

اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند خود -که با

 

انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود-

 

رشد کرد.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از

 

محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را

 

از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به

 

شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب

 

خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می

 

پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را

 

که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن

 

فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می

 

گفت .

خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس

 

پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند:

"
پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما

 

تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می

 

یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم

 

مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام

 

دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با

 

سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف

 

ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج

 

به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.

شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود.

 

اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از

 

مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان

 

خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو

 

مخالف نمی توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از

دو ماه و نیم در خانه شوهر با گذستن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر

 

از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و

 

گرانمایه اش انتشار یافت.

، پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن

 

اشعار خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت.

 

سال وفات:

 

بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را

 

رود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک

 

سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس

 

یادبودی برای او برپا کردند.

 

شعری از او:



   کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

بجرئت کرد روزی بال و پر باز

پرید از شاخکی بر شاخساری

گذشت از بامکی بر جو کناری

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک

شدش گیتی به پیش چشم تاریک

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

ز رنج خستگی درماند در راه

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد

گه از تشویش سر در زیر پر کرد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط حسینی نظرات () |

 

به نام خدا

 

دوران زندگی او:

 

 

حمید مصدق فرزند حاج عبدالحسین مصدق در بهمن ماه سال 1318 در شهرضا از

 

توابع اصفهان به دنیا آمد . بعد ها به همراه خانواده اش به اصفهان نقل مکان کردند

 

او در دوران تحصیلات ابتدایی و متوسط را در اصفهان گذرانده . اقای محمد

 

حقوقی که از دوستان کهن مصدق هستند می گویند : «‌اصفهان به هر حال مرکزیت

 

استان را داشت و یک خانواده اگر متوسط یا بالا بود در ده که نمی مانند به شهر

 

مرکزی می آمدند. پدرش اگر اشتباه نکنم کسبی داشته در حد تجارت .وضع مالیشان

 

خوب بود و هیچ و قت نگرانی مالی به آن معنا نداشتند فقط یک گرفتاری داشتند و

 

این بود که مصدق یک برادر داشت که تقریباً یک سال با هم تفاوت سنی داشتند . و

 

این برادر یک نقص عضوی داشت و از این رو روی مصدق خیلی اثر گذاشت ،‌اگر

 

چه هیچ وقت راجع به این قضیه صحبت نکرد . برادرش کر و لال بود ... البته

 

گاهی هم به خانه اش می آمد . اینها {در بچگی} هر دو تاشان مرض آبله می گیرند .

او گرفتار می شود و روی قوای ذهنی اش اثر می گذارد و مصدق این وسط سالم

 

می ماند همیشه می گفت: « اگر من جای او بودم چه می شد؟»

خانواده ی پدر مصدق در اصفهان نیز زندگی مرفهی داشتند باز هم جناب اقای

 

حقوقی سخنشان را در این مورد ادامه می دهد:

اینها در اصفهان یک خانه ی قدیمی داشتند که خیلی قشنگ بود، از این خانه هایی که

 

پاگرد دارد با شیشه های رنگی قدیمی و ...

  
جناب استاد رضا خشکفابی – پدر خانم مصدق- نیز با اشاره به این امر درباره

 

رفتار و اخلاق و مهمان نوازی خانوادگی پدر حمید مصدق گفته اند که یک وقت ،

 

زمانی که حمید مصدق با خانواده به اصفهان می رفت ما را هم دعوت کرده بودند و

 

بنا بر این به اتفاق ، « ما هم با ایشان به اصفهان به خانه ایشان رفتیم . خانه بزرگی

 

بود رفتیم و دیدیم پدرشان تماماً دور تا دور آن حیاط را و برق های تمام اتاقشان را

 

روشن کردند. من آمدم خاموش کنم ، ایشان آمدند و گفتند نه عزیزم ،‌مهمان داریم

 

،‌اجازه بدهید همه جا روشن باشد ما هیچ وقت چراغ اضافه روشن نمی کنیم ،‌اما

 

وقتی مهمان عزیزی بیاید همه جا را روشن میکنیم .

حمید مصدق در چنین خانواده ای ، جوانی پر شور و فعال و عاطفی بار می آید

 

.آقای محمد حقوقی در باره فعالیت های دوران دبیرستانی او می گوید:
«

من در سال 31 به دبیرستان رفتم و مصدق هم از سال 34 به همان دبیرستان آمد و

 

در هر حال من تا 36 فارغ التحصیل شدم و عقب افتادم و مصدق هم در سال 38

 

فارغ التحصیل شد . در آن دبیرستان ما چند تا چهره ی شاخص داشتیم که الان همه

 

از مشاهیرند . بهرام صادقی بود ، منوچهر بدیعی بود ،‌هوشنگ گلشیری بود .این

 

مدرسه انجمن های مختلفی داشت ، انجمن کتاب داشت ، انجمن نمایش و انجمن ادبی

 

،‌و رئیس انجمن ادبی من بودم . رییس کتابخانه هم همین مصدق بود و ما هفت تا

 

هشت تا با هم ارتباط نزدیک داشتیم منتها ما همه از مصدق جلو تر بودیم.

یکی دیگر از دوستان قدیمی مصدق ،‌آقای دکتر صنعتی درباره دوران تحصیل و

 

آشنایی شان می گوید :
«
تاریخ دقیق این آشنا شدن با کشی دو قسمت است یک قسمت از آنجایی است که آدم

 

با یک نفر آشنا می شود و یک قسمت دیگر جایی است که آدم با او رفیق می شود .

 

حالا در مورد شاعران و نویسندگان و فرادی از این قبیل ، یک جای آشنایی همانجا

 

است که آدم با کار ها یشان آشنا می شود. به هر حال مصدق و حقوقی و گلشیری و

 

بسیاری از این نویسندگان معاصر ما اهل اصفهان هستند. بنده هم اهل اصفهان هستم

 

، این خودش می تواند یکی از دلایلی باشد که با هم آشنا شدیم . تعدادی از ما در یک

 

مدرسه بودیم تعدادی به مدرسه «ادب» می رفتند بیشترینشان به دبیرستان سعدی می

 

رفتند. فکر می کنم مصدق به دبیرستان «ادب » می رفت . وقتی که من در سیکل

 

دوم دبیرستان بودم آقای حقوقی دبیر ادبیات من بود من یک نسل عقبتر از آنها هستم

 

و حمید هم که آن انجمن «صائب» را درست کرده بود از آنجا با هم آشنایی داشتیم

 

بخصوص که در آن زمان این تفاوت های سنی خیلی بیشتر خودش را نشان می

 

داد»

پس از پایان دوره ی دبیرستان ، مصدق در سال 38 در رشته بازرگانی در تهران

 

پذیرفته شد و پس از آن نیز در رشته حقوق ادامه تحصیل داد.

وقتی از اصفهان برای تحصیل به تهران آمده بود « یک خانه دانشجوی در امیر آباد

 

جنوبی داشت و آنجا زندگی می کرد.    :

یکی از خصلت های بسیار بارز مصدق ،‌دوست بازی او بود و همواره چه به

 

صورت انجمن و چه به صورت های دیگر تلاش می کرد که دوستان را دور هم

 

جمع کند و با هم نشست داشته باشند در واقع او یک روحیه ی کاملاً اجتماعی داشت

 

و همواره از انزوا می گریخت. آقای حقوقی در این زمینه می گوید :
«

 ما همدیگر را گاهی می دیدیم بیشتر او به خانه ما می آمد . منتها مصدق خیلی

 

زودتر از ما خودش را وارد اجتماع کرد»

آقای دکتر صنعتی نیز درباره آشنایی بیشترشان در یک فعالیت هنری چنین می گوید

 

«وقتی من آمدم تهران ایشان رشته حقوق می خواند و من رشته پزشکی بودم .

 

آشنایی اصلی ما یک کار تلویزیونی شروع شد . دوستی مشترک ،‌تعدادی از ما ها را

 

در هم جمع کرد که یک کار تلویزیونی مشترک انجام دهیم. در آن جلسه غیر از

 

حمید،‌منوچهر محجوبی هم بود ،‌محمد علی کشاورز هم بود ،‌از آنجا بود که اشنایی

 

من با حمید مصدق شروع شد . فکر می کنم حدود سالهای 44 و 45 بود.

این امر که وی با دیگران به راحتی ارتباط بر قرار می کرد و خصلت اجتماعی

 

داشت به طور طبیعی در شغل وکالت وی نیز تاثیر می گذاشت و می توانست او را

 

به صورت یک وکیل موفق نشان دهد به همین دلیل وی وکالت بسیاری از نویسندگان

 

و شاعران را در امور گوناگون به عهده داشت .

تحصیل ، شغل و سبک شعری مصدق :

می دانیم که شعر مصدق ،‌علاوه بر جنبه عاشقانه ، جهت گیری سیاسی نیز دارد ،

 

هر چند که گویا به طور مستقیم هرگز فعالیت سیاسی آشکاری نداشته است . البته

 

اگر کار سیاسی را پیوستن به یک حزب بدانیم چنین چیزی در زندگی مصدق نبوده

 

است . اما کار سیاسی می تواند شکل های دیگر نیز داشته باشد .

 

شغل تدریس و وکالت مصدق در واقع پس از سال 1350 آغاز می شود . وی پس

 

از اخذ درجه لیسانس ، در سال 1350 نیز از دانشگاه تهران به درجه فوق لیسانس

 

حقوقی نائل می گردد. و از این پس با سمت استاد یاری در مدرسه عالی مدیریت

 

کرمان به تدریس می پردازد و به گفته استاد رضا خشکنابی – پدر خانم مصدق- وی

 

تحصیل خود را در دوره ی دکتری ادامه داد اما آن را نا تمام رها کرد ، گویا فقط

 

رساله خود را ارائه نکرده بود .

حمید مصدق از سال 1353 به بعد با عنوان وکیل دادگستری در تهران مشغول به

 

کار شد و از طرف دیگر در مدارس عالی تهران به تدریس اشتغال ورزید از آن

 

پس بود که به عضویت هیئت علمی دانشگاه علامه طبا طبایی در آمد و در دانشکده

 

حقوق آن دانشگاه به تدریس پرداخت و تا پایان عمر در این سمت بود .

وی یک سال پس از اخذ درجه فوق لیسانس یعنی در سال 1351 با خانم باله

 

خشکنابی ازدواج کرد . خانم لاله خشکنابی ، فرزند استاد رضا خشکنابی و برادر

 

زاده استاد شهریار – شاعر معاصر هستند . حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای «

غزل» و «ترانه» است .

که مصدق در شعری به نام «حاصل عمر» آنان را ستایش می کند . خانم سیمین

 

بهبهانی در باره همسر مصدق می نویسد :لاله مثل برگ گل لطیف است و دوست

 

داشتنی ، اما کاردان و عاقل ، خانه اش از نظافت برق می زند و دو دسته ی گلش ،

 

دو نور چشمش ، را به خوبی تربیت کرده است . می گویند در زندگی هر مرد

 

موفقی یک زن خوب وجود دارد و لاله این گفته را ثابت می کند .

حمید مصدق با روحیاتی که داشت ، همواره به عشق اهمیت می داد و این نکته در

 

اشعارش نیز به خوبی بازتاب دارد . آقای دکتر صنعتی به این جنبه در روحیات

 

حمید مصدق توجه کرده ومیگویند:
«
حمید دوست داشت که از این لحظات زندگی‌اش لذت ببرد به جای اینکه برای

 

مرگ خودش گریه کند و سوگوار باشد ، و چیزی کمکش می کرد این کار را بکند

 

وجود عشق بود – خیلی از شعرا اینگونه بودند- حتی اگر فرض باشد ... حمید

 

عاشق بود . این عشق به زندگی او بود ،‌به فرد خاصی بود . به شعر بود ، به هر

 

حال اینها کمک می کرد بتواند هراس از مرگ را لاپوشانی کند »

بدین گونه آقای دکتر صنعتی در تحلیل روانشناسانه خود ، این عشق را نیز با نوعی

 

هراس از مرگ پیوند می دهد . از اینروست که مصدق ناخود آگاه چنانکه آقای

 

حقوقی می گوید همواره عاشق بود. آقای حقوقی می فرماید:

آدم بسیار عاشق پیشه ای بود ... ظاهراً در یک اردوی رامسر بود .که خانمش را دید

 

. وقتی او را دید با او آشنا شد . شناخت که او دختر برادر شهریار است . این خانم

 

نقاش هم بود . اینها با هم آشنا می شوند و بعداً‌ منجر به ازدواج می شود . بعد هم

 

خانه ای در همین کوی نویسندگان خرید و با او زندگی کرد و زندگیش روز به روز

 

سر و سامان پیدا کرد و خانمش هم کاری می کرد و او هم به هر حال کار وکالت را

 

ادامه داد .

خانم سیمین بهبهانی درباره مفهوم و ویژگی عشق در شعر مصدق می نویسد :
«

عشقی که اگر نه بر سر هر کوی و گذر ، دست کم در میان دانشجویان و جوانان

 

همسن و سال حمید شناخته است و هنوز هم در هنگامه میانسالی او گهگاه نقل

 

محافل است و پیگیری همین عشق بی فرجام شاید جاذبه شعر مصدق را حمیدی وار

 

فزون کرده باشد . اما در عشق او خودخواهی جایی ندارد و معشوق نه تنها آماج تیر

 

تهمت و دشنام نمی شود بلکه برای همیشه چون تندیسی مقدس در خلوت شعر او

 

باقی می ماند .

واقعیت همین است که این جنبه رمانتیک شعر او ،‌در کنار مفاهیم سیاسی ،‌شعر وی

 

را در میان جوانان گسترش داده بوده است .

به واقع شعر او بیشتر شعر معناست و به همین دلیل ساخت و فرم در شعر او

 

نیرومند نمی شود و این البته جای بررسی و بحث دارد .

به هر صورت از نظر جایگاه در طبقه بندی شاعران معاصر چنانچه گفته شد حمید

 

مصدق شاخه اعتدال شعر نیما را که دنباله افسانه است اشغال می کند.

به هر صورت ، حمید مصدق با تمام فراز و نشیب هایش همواره در میان جوانان

 

پذیرفته شده بوده است .این طبیعی است که هر سنی نیز در انسان اقتضای گونه ای

 

از شعر و هنر را دارد . این یک ذوق است و ذوق نیز تابع قاعده و قانونی نیست و

 

باید و نباید را نمی شناسد ،‌چنانکه استاد زرین کوب می فرمودند که من ممکن است

 

در این سن از مولوی خوشم بیاید اما کسی دیگر در سن و موقعیتی دیگر از شاعر

 

دیگری خوشش بیاید ،‌حتی یک نفر هم در دوره های مختلف زندگی ممکن است

 

شاعران گوناگونی را بپسندد.

این که فعالیت های شغلی او را از تعمق در هنر و ادبیات ،‌مقداری باز داشته بود

 

می تواند کاملاً درست باشد ، اما به هر حال مصدق همین است که هست با تمام

 

فرود و فراز ها و دوره ها اما ادعای عظمت نیز نداشت .

از نظر کارهای علمی و تحقیقاتی ،‌چنانچه پیشتر نیز گفته شد مدتی به همراه اخوان

 

در حال بررسی و کاروری رباعیات عطار بوده است . می دانیم که رباعیات عطار

 

«مختار نامه» نام دارد .

مصدق با همکاری آقای صارمی ، غزلهایی از حافظ تهیه کرده بود که چاپ نشده

 

است همچنین غزلهای سعدی را نیز با همکاری آقای اسماعیل صارمی به چاپ

 

رسانده است و رباعیات مولانا را نیز در سال 1360 چاپ و منتشر کرده است .

سال وفات:

 

در نهایت سحرگاه هفتم آذر ماه سال 1377 بود که با سکته قلبی از این جهان رخت

 

بر بست و آرام گرفت و در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان و دانشمندان به خاک

 

سپرده شد .  

باتشکر نینا حسینی. سلامت و خندان باشید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط حسینی نظرات () |

به نام خدا

 

 

دوستداران شعر فارسی سلام:                

 

امروز می خوام چندتا شعر از خودم رو، براتو بذارم که امیدوارم

 

خوشتون بیاد.

 

چی می شد...

 

چی می شد در کنارم تو می بودی

 

چی می شد ناله هامو می شنید

 

چی می شد تو سکوت تلخ شب

 

گریه ها مو تو می دیدی

 

چی می صدای قلبمو می شنیدی

 

که می گفت تو بمون در انتظارم

 

چی می شد فریادم به گوشت می رسید

 

که می گفتم نازنیم دوست دارم

 

تو بمون در انتظارم

 

                         نازنینم دوست دارم

 

    آسمون با گریه هایم

 

                                                      دلگرفته باز غرید

 

رو زمین گلی نروئید

                           عطر یاس دیگه نپیچید

                                                     آسمون با گریه هایم

 

                                                                             دلگرفته باز غرید

 

                               تو بمون در انتظارم

     

                               نازنیم دوست دارم

 

 

امید...

 

می پذیرم

 

که خدا نیز مرا می خواهد

 

پس من انرا امیدی زارم،

 

لب تاقچه ی نامیدیهایم

 

که هر گاه خسته و دل تنگ شدم

 

من نگاهی به ان اندازم

 

تا به یاد ارم خدا را دارم

 

امیدوارم سلامت و خندان باشید نظرتونو راجع به اشعارم

 

بگید برام مهمه که بدونم در چه سطحی هستم. با تشکر

 

نینا حسینی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط حسینی نظرات () |

به نام خدا

 

دوران زندگانی او:

 

نصیر پایه گذار فرزند مهدی از شاعران نامی آذربایجان است که به سال

 

 1311 شمسی در تبریز متولد یافته است وی پس از تحصیلات و اخذ

 

مدرک دیپلم به شغل معلمی روی آورده و چند سالی را در شهر مرند به

 

تعلیم و تربیت پرداخته است.

 

در سال  1339 به تبریز مراجعت و به علت مهارت و داشتن روح

 

ورزشکاری به عنوان معلم ورزش در مدارس تبریز مشغول انجام 

 

وظیفه گردیده و به همراه تدریس در دانشکده ادبیات به ادامه تحصیل

 

پرداخته است.

 

نصیر پایگذار پس از مدتی موفق به دریافت لیسانس زبان فرانسه و

 

ادیبات میگردد. وی چند سالی را به عنوان رئیس هیئت ژیمناستیک

 

آذربایجان شرقی و سپس به عنوان نایب رئیس فدراسیون ژیمناستیک به

 

خدمت مشغول بوده است.

 

نصیر در سال  1361 از خدمات دولتی بازنشسته گردیده و ضمن مطالعه

 

به سرودن اشعار ادامه داده است. بیشتر اشعار وی از طبیعت الهام گرفته

 

شده که بسیار شیوا و با زبانی ساده به نظم کشیده شده است. وی در

 

اشعارش از تخلص نصیر استفاده نموده وبه زبانهای فارسی و ترکی شعر

 

گفته است.

 

نصیر در صنعت جناس از خود مهارت بسیاری نشان داده و از خود

 

اشعار فراوانی در رباعیات،غزل و... به یادگار گذاشته است.

 

و

 

شعری از او :

 

پاکبازم باختم دل را به یک افسانه ای

 

چون شدم افسون و جادوی دل دیوانه ای

 

راه و رسم شمع باشد سوختن پروانه را

 

همچو شمعی سوختم در حسرت پروانه ای

 

وای بر دل بارها مرو راه خطر

 

بازدیدم دل به دام افتاده بهر دانه ای

 

آشنایی با تو کردم آمدم بر شهر تو

 

لیک رفتم داغ دیده همچنان بیگانه ای

 

نازنینا گرچه ناز تو نیاز دل بود

 

لیک جز کوی تو دل هرگز ندارد

 

هرچه گفتم بادلم بیدل نصیرا راه نیست

 

باز بر پا کرده دل در کوی او کاشانه

 

 

امیدوارم سلامت و خندان باشید. خدانگهدار"با تشکر نینا حسینی" 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط حسینی نظرات () |

 

 

 

به نام خدا

 

دوران زندگانی او:                                           

 

علی اسفندیاری متخلص به نیما و مشهور به نیما یوشیج فرزند ابراهیم

 

نوری در دهکده ای از توابع شهرستان نور بنام یوش در استان مازندران

 

تولد یافت. تحصیلاتش را در مدرسه سن لوئی تهران ادامه داد ئ با زبان

 

های فرانسه و عربی آشنا گردید.

 

وی با تشویق استادش نظام وفا شاعر معروف بسرودن شعر پرداخت.پس

 

از پایان تحصیلات در وزارت مالیه مشغول بکار گردیده ودر سال  

 

 1301موفق به چاپ قسمتی از معروفترین اثرش بنام افسانه در روزنامه   

 

قرن بیستم که زیر نظر میرزاده عشقی چاپ می شد گردید.

 

نیما در سال 1307 به بابل عزیمت ودر آنجا به کار تدریس پرداخت و 

 

دوسال بعد به لاهیجان ،رشت وآستارا رفته و کار آموزش را ادامه داد.

 

وی پس از چند سال به تهران مراجعت ودر سال 1316 بعنوان مدرس

 

مدرسه عالی صنعتی تهران انتخاب شد.

 

نیما در کنار تدریس به نوشتن داستان و سرودن شعر ادامه داده وبا چندین

 

مجله و روزنامه همکاری نموده است. وی در دو سبک کهن و نو شعر

 

سروده که بعدها به عنوان پدر شعر نو مشهور گردید. در ابتدا از شعرها

 

نو نیما استقبال چندانی نشد و چند تن از شعرا و ادیبان به مخالفت با او

 

بر خواستند ولی مدتی بعد به علت استقباتل جوانان از اشعار نیمایی و

 

ادامه راه وی توسط چند نفر دیگر، از مخالفت ها کاسته شد.

 

نیما از شاعران پر کار زمان خود بود و همه ساله اثر جدیدی از او روانه

 

بازار می شد.

 

و

 

مجموعه آثارش:

 

افسانه نیما، خانواده سرباز، شهر شب، برای دلهای خونین، فریادها،

 

پادشاه فتح، ماخ اولا، شهر صبح، مانلی، آب در خوابگه مورچگان، کندو

 

های شکسته،

و

 

سال وفات: 

 

نیما به سال 1338به علت بیماری ذات الریه از دنیا رفته ودر امامزاده

 

عبدا... مدفون گردید ولی در سال 1372 جسدش به یوش انتقال یافته ودر

 

زادگاهش بخاک سپرده شده.

 

 

و

 

شعری از او:

 

می تراود مهتاب

 

می درخشد شب تاب

 

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

 

غم این خفته ی چند

 

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

 

صبح، می خواهد از من

 

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

در جگر خاری لیکن

 

از ره این سفرم می شکند.

    

          ***

نازک آرای تن ساق گلی

 

که بجانش کشتم

 

و به جان دادمش آب

 

ای دریغا! ببرم می شکنند.

 

تا دری بگشایم،

 

بر عبث می پایم

 

که بدر کس آید،

 

در و دیوار بهم ریخته شان بر سرم می شکند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسینی نظرات () |

 

 

 می نویسم بی آنکه بدانم چه نویسم

 

 می نویسم از غم دل می نویسم

 

 می نویسم که ببینی ذره ذره جون دادنم را

 

 می نویسم که بخوانی دفتر عشق مرا

 

 می نو یسم که بدانی  با یادت زنده ام

 

 می نویسم که بدانی بی تو من دل مرده ام

 

  می نویسم که بدانی عشقت از یادم نرفت

 

 می نویسم که بدانی رفتنت از یادم نرفت

 

 می نویسم  که بیایی

 

                           می نویسم که دلم را تو بهاری بکنی

 

این شعری است از مدیر وبلاگ نیناحسینی تقدیم به دوستان شعر دوست    مژهمژهمژه                                       

moesen   

                                                                   

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسینی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ