نیما یوشیج

 

 

 

به نام خدا

 

دوران زندگانی او:                                           

 

علی اسفندیاری متخلص به نیما و مشهور به نیما یوشیج فرزند ابراهیم

 

نوری در دهکده ای از توابع شهرستان نور بنام یوش در استان مازندران

 

تولد یافت. تحصیلاتش را در مدرسه سن لوئی تهران ادامه داد ئ با زبان

 

های فرانسه و عربی آشنا گردید.

 

وی با تشویق استادش نظام وفا شاعر معروف بسرودن شعر پرداخت.پس

 

از پایان تحصیلات در وزارت مالیه مشغول بکار گردیده ودر سال  

 

 1301موفق به چاپ قسمتی از معروفترین اثرش بنام افسانه در روزنامه   

 

قرن بیستم که زیر نظر میرزاده عشقی چاپ می شد گردید.

 

نیما در سال 1307 به بابل عزیمت ودر آنجا به کار تدریس پرداخت و 

 

دوسال بعد به لاهیجان ،رشت وآستارا رفته و کار آموزش را ادامه داد.

 

وی پس از چند سال به تهران مراجعت ودر سال 1316 بعنوان مدرس

 

مدرسه عالی صنعتی تهران انتخاب شد.

 

نیما در کنار تدریس به نوشتن داستان و سرودن شعر ادامه داده وبا چندین

 

مجله و روزنامه همکاری نموده است. وی در دو سبک کهن و نو شعر

 

سروده که بعدها به عنوان پدر شعر نو مشهور گردید. در ابتدا از شعرها

 

نو نیما استقبال چندانی نشد و چند تن از شعرا و ادیبان به مخالفت با او

 

بر خواستند ولی مدتی بعد به علت استقباتل جوانان از اشعار نیمایی و

 

ادامه راه وی توسط چند نفر دیگر، از مخالفت ها کاسته شد.

 

نیما از شاعران پر کار زمان خود بود و همه ساله اثر جدیدی از او روانه

 

بازار می شد.

 

و

 

مجموعه آثارش:

 

افسانه نیما، خانواده سرباز، شهر شب، برای دلهای خونین، فریادها،

 

پادشاه فتح، ماخ اولا، شهر صبح، مانلی، آب در خوابگه مورچگان، کندو

 

های شکسته،

و

 

سال وفات: 

 

نیما به سال 1338به علت بیماری ذات الریه از دنیا رفته ودر امامزاده

 

عبدا... مدفون گردید ولی در سال 1372 جسدش به یوش انتقال یافته ودر

 

زادگاهش بخاک سپرده شده.

 

 

و

 

شعری از او:

 

می تراود مهتاب

 

می درخشد شب تاب

 

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

 

غم این خفته ی چند

 

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

 

صبح، می خواهد از من

 

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

در جگر خاری لیکن

 

از ره این سفرم می شکند.

    

          ***

نازک آرای تن ساق گلی

 

که بجانش کشتم

 

و به جان دادمش آب

 

ای دریغا! ببرم می شکنند.

 

تا دری بگشایم،

 

بر عبث می پایم

 

که بدر کس آید،

 

در و دیوار بهم ریخته شان بر سرم می شکند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
خوشه چين

سلام دوست من فرا رسيدن ماه مبارك رمضان مبارك باشه همه توي مهموني خدا دعوتند حتي رو سياه ترين ها نیما; شاعري بس گرانمايه و به ياد ماندني! خوشحال ميشم به ديدنم بيايد تا از نظرات راه گشاي شما بهره مند بشم

مشاور

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک ... غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند... زیبا بود مثل همیشه... آپم [گل]

بابا آب داد

[گل][گل][گل] سلام [گل][گل][گل] عالیه که از بزرگان این مرزو بوم می نویسید موفق باشید [گل]

حسین آبادی

سامولیک خانوم؟آقا؟ی حسینی ببینم تو شعرتو نوشتی خوندیشم غلط تایپی هم که داشتی ولی نا امید نشو به این که هم مشکل وزنی داری هم مشکل آرایه ای داری هم مشکلات ادبی دیگر از این قسم ولی نه روحیت خوبه ایشاا... اگه آقایی بشی شاملو شایدم خانومی بشی فروغ به هر حال موفق باشی وبلاگتم خوبه فقط این پس زمینه سیاهش چشمای بدبختمو در آورد رنگات هم خیلی زننده هست یه تغییر نگرشی در انتخاب رنگ بده ولی خطت قشنگه فقط یه کم درشته با مداد بنویسی فکر کنم بهتر بشه ناراحت نشی دارم شوخی می کنم موفق باشی در پناه حق